وقتی ایمان وارد قاب شد؛ روایت سینمای دینی ایران از کربلا تا زندگی روزمره

سینمای دینی ایران را شاید بتوان از یک پرسش ساده آغاز کرد؛ چطور می‌شود چیزی را که دیده نمی‌شود، روی پرده دید.

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری شبستان، یمان، برخلاف جنگ و عشق و خیانت، شکل مشخصی ندارد. نمی‌توان دوربین را روی ایمان گذاشت و از آن نمای نزدیک گرفت. ایمان بیشتر در انتخاب آدم‌ها خودش را نشان می‌دهد؛ در لحظه‌ای که کسی می‌تواند فرار کند و می‌ایستد، می‌تواند دروغ بگوید و راست می‌گوید، می‌تواند بی‌تفاوت بماند و دست دیگری را می‌گیرد.

وقتی ایمان وارد قاب شد؛ روایت سینمای دینی ایران از کربلا تا زندگی روزمره


شاید راز ماندگاری بهترین فیلم‌های دینی سینمای ایران هم همین باشد؛ آنها لزوماً درباره دین حرف نمی‌زنند، بلکه دین را در رفتار آدم‌ها جست‌وجو می‌کنند.
از «سفیر» و «روز واقعه» تا «رنگ خدا»، «زیر نور ماه» و «طلا و مس»، مسیر سینمای دینی ایران مسیری یک‌خطی نبوده است. گاهی دوربین به تاریخ رفته، گاهی به کربلا، گاهی به یک حوزه علمیه و گاهی حتی به اتاق کوچک خانواده‌ای معمولی. در این میان، فیلم‌هایی ساخته شده‌اند که بیش از آنکه بخواهند مخاطب را موعظه کنند، تلاش کرده‌اند او را با یک پرسش تنها بگذارند.

اولین قدم‌ها؛ وقتی تاریخ وارد سینما شد

در سال‌های نخست پس از انقلاب، بخش مهمی از سینمای مذهبی ایران به سراغ تاریخ اسلام و شخصیت‌های دینی رفت. یکی از آثار شاخص این دوره «سفیر» ساخته فریبرز صالح بود؛ فیلمی که داستان قیس بن مسهر را در فضای سیاسی و ملتهب کوفه روایت می‌کند.
«سفیر» از آن فیلم‌هایی است که دین را در موقعیتی پرتنش قرار می‌دهد: یک انتخاب، یک مأموریت و خطری که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شود. قهرمان فیلم نه با سخنرانی، بلکه با ایستادن پای یک تصمیم شناخته می‌شود.
این رویکرد بعدها در فیلم‌های تاریخی ـ مذهبی دیگری ادامه پیدا کرد؛ اما سینمای دینی ایران زمانی به نقطه عطف مهم‌تری رسید که به جای بازسازی صرف تاریخ، شروع کرد به بازخوانی احساس آدم‌هایی که در حاشیه تاریخ ایستاده‌اند.

وقتی ایمان وارد قاب شد؛ روایت سینمای دینی ایران از کربلا تا زندگی روزمره

«روز واقعه»؛ صدایی که از کربلا می‌آید

اگر قرار باشد فقط چند فیلم را به عنوان حافظه تاریخی سینمای دینی ایران نام ببریم، «روز واقعه» یکی از نخستین انتخاب‌هاست.
شهرام اسدی در این فیلم به سراغ واقعه عاشورا می‌رود، اما دوربینش را به شکل معمول در مرکز میدان کربلا نمی‌گذارد. داستان از زاویه عبدالله روایت می‌شود؛ مردی که در آستانه ازدواج، ناگهان ندایی می‌شنود و همه چیز را رها می‌کند.
همین ایده ساده، فیلم را از یک بازسازی تاریخی معمولی جدا می‌کند.
عبدالله به سمت کربلا می‌رود، اما فیلم بیش از آنکه درباره رسیدن او باشد، درباره جست‌وجو است؛ جست‌وجوی صدایی که شنیده شده اما صاحبش دیده نمی‌شود.
«روز واقعه» از مهم‌ترین آثار عاشورایی سینمای ایران شناخته شده و در جشنواره فجر نیز جوایز متعددی به دست آورده است.
اما اهمیت فیلم فقط در مضمون آن نیست. فیلم نشان می‌دهد که یک اثر مذهبی می‌تواند به جای توضیح دادن، فضا بسازد؛ سکوت، بیابان، انتظار، اضطراب و صدایی که از دور می‌آید.
شاید به همین دلیل است که سال‌ها بعد، هنوز وقتی نام سینمای عاشورایی ایران به میان می‌آید، «روز واقعه» یکی از نخستین تصاویری است که در ذهن مخاطب شکل می‌گیرد.

وقتی ایمان وارد قاب شد؛ روایت سینمای دینی ایران از کربلا تا زندگی روزمره

از پیامبران تا معجزه؛ «مریم مقدس» و «ملک سلیمان»


در دهه‌های بعد، سینمای دینی ایران بار دیگر به سراغ روایت‌های تاریخی و قرآنی رفت.
«مریم مقدس» ساخته شهریار بحرانی، زندگی حضرت مریم را دستمایه روایت قرار داد و تلاش کرد داستانی آشنا برای مخاطب مذهبی را به یک اثر سینمایی تبدیل کند.
بعدتر «ملک سلیمان» با مقیاسی بزرگ‌تر سراغ داستان حضرت سلیمان رفت؛ فیلمی که در آن، جلوه‌های ویژه و جهان اسطوره‌ای و قرآنی نقش پررنگ‌تری پیدا می‌کنند.
این فیلم‌ها یک ویژگی مشترک دارند: می‌خواهند امر قدسی را قابل دیدن کنند. اما اینجا یک چالش هم وجود دارد؛ هرچه سینما بیشتر به بازنمایی جهان غیب نزدیک می‌شود، خطر فاصله گرفتن از تجربه روزمره انسان هم بیشتر می‌شود.
و درست در همین نقطه، مسیر دیگری در سینمای دینی ایران شکل گرفت.

وقتی ایمان وارد قاب شد؛ روایت سینمای دینی ایران از کربلا تا زندگی روزمره

ایمان دیگر فقط در محراب نبود

نسل دیگری از فیلمسازان، بدون آنکه لزوماً شخصیت پیامبر یا امام را وارد قاب کنند، شروع کردند به روایت انسان‌هایی که با مفهوم ایمان زندگی می‌کنند.
مجید مجیدی یکی از مهم‌ترین چهره‌های این مسیر است.
در «بچه‌های آسمان»، یک جفت کفش تبدیل به مرکز جهان فیلم می‌شود.
علی کفش خواهرش را گم کرده و خانواده توان خرید یک کفش تازه را ندارد. اتفاقی بسیار کوچک، در نگاه اول حتی پیش‌پاافتاده، تبدیل به مسئله‌ای بزرگ برای یک کودک می‌شود.
اما مجیدی از همین موقعیت ساده، جهانی از فقر، خانواده، فداکاری و امید می‌سازد.
در «بچه‌های آسمان» کسی درباره خدا سخنرانی نمی‌کند. هیچ شخصیت روحانی‌ای وجود ندارد که پیام فیلم را توضیح دهد. اما مخاطب، در رفتار علی و زهرا، در شرمندگی کودکانه، در تلاش برای جبران و در رابطه میان اعضای خانواده، چیزی شبیه معنویت را تجربه می‌کند.
اینجاست که سینمای دینی، از موضوع به تجربه تبدیل می‌شود.


«رنگ خدا»؛ دیدن با چشم دیگری


مجیدی در «رنگ خدا» قدمی دیگر برمی‌دارد.
محمد، کودک نابینای فیلم، جهان را با چشم نمی‌بیند؛ با لمس کردن، شنیدن و احساس کردن آن را کشف می‌کند.
در این فیلم، طبیعت فقط منظره نیست. صدای پرندگان، آب، چوب، باد و زمین تبدیل به زبان فیلم می‌شوند.
و شاید نکته مهم همین باشد: «رنگ خدا» درباره نابینایی است، اما در نهایت از دیدن حرف می‌زند.
چه کسی واقعاً جهان را می‌بیند؟
کودکی که با انگشتانش جهان را لمس می‌کند یا بزرگسالی که همه چیز را می‌بیند اما معنای آن را فراموش کرده است؟
در اینجا سینمای دینی دیگر احتیاجی به نشانه‌های مستقیم مذهبی ندارد. ایمان، در نوع نگاه فیلمساز به انسان و طبیعت حضور پیدا می‌کند.

وقتی ایمان وارد قاب شد؛ روایت سینمای دینی ایران از کربلا تا زندگی روزمره

روحانی‌ای که از منبر پایین آمد

اگر «روز واقعه» درباره جست‌وجوی حقیقت بود، «زیر نور ماه» درباره کسی است که قرار است روزی مبلغ حقیقت باشد، اما خودش هنوز با زندگی واقعی روبه‌رو نشده است.
رضا میرکریمی در این فیلم، طلبه‌ای جوان را از فضای امن مدرسه علمیه بیرون می‌آورد و به دل جامعه می‌فرستد. او با آدم‌هایی روبه‌رو می‌شود که در کتاب‌ها کمتر درباره‌شان خوانده است؛ آدم‌های فقیر، بی‌خانمان و فراموش‌شده و اینجا یک اتفاق مهم می‌افتد:
روحانی فیلم، به جای اینکه فقط به مردم چیزی یاد بدهد، خودش شروع به یاد گرفتن می‌کند.
«زیر نور ماه» از همین جهت یکی از مهم‌ترین فیلم‌های متفاوت در سینمای دینی ایران است؛ چون دین را از ساختمان و لباس و مناسک جدا می‌کند و به یک پرسش اخلاقی تبدیل می‌کند:
اگر قرار است از انسان حرف بزنیم، آیا می‌توانیم رنج انسان را نبینیم؟

«طلا و مس»؛ وقتی معنویت وارد خانه می‌شود

اما شاید یکی از دشوارترین کارها برای سینمای دینی، نمایش ایمان در زندگی روزمره باشد.
همایون اسعدیان در «طلا و مس» سراغ یک روحانی جوان می‌رود؛ اما نه در یک موقعیت تاریخی و نه در یک بحران سیاسی. او را در خانه می‌بینیم. با همسر، بچه‌ها، اجاره خانه، مشکلات اقتصادی و بیماری.
ناگهان آن تصویر رسمی و آرمانی از روحانی کنار می‌رود و با یک انسان مواجه می‌شویم؛ انسانی که باید همزمان همسر باشد، پدر باشد، طلبه باشد و با مشکلات زندگی دست‌وپنجه نرم کند.
فیلم در زمان اکران با استقبال منتقدان و مخاطبان مواجه شد و درباره نوع تصویر کردن روحانیت بحث‌های زیادی شکل گرفت.
«طلا و مس» از این نظر فیلم مهمی است که نشان می‌دهد معنویت لزوماً در لحظه‌های بزرگ اتفاق نمی‌افتد. گاهی در یک آشپزخانه کوچک اتفاق می‌افتد. گاهی وقتی مردی خسته، کنار همسر بیمار خود می‌نشیند. گاهی وقتی کسی یاد می‌گیرد محبت کردن، خودش نوعی عبادت است.

وقتی ایمان وارد قاب شد؛ روایت سینمای دینی ایران از کربلا تا زندگی روزمره

سینمای دینی بدون برچسب

در سوی دیگری از این مسیر، فیلم‌هایی مانند «خیلی دور، خیلی نزدیک» قرار می‌گیرند.
رضا میرکریمی در این فیلم داستان پزشکی را روایت می‌کند که در آغاز، بیش از آنکه به دیگران توجه داشته باشد، درگیر زندگی و موقعیت شخصی خودش است. سفر، اما او را با جهانی متفاوت روبه‌رو می‌کند.
اینجا هم فیلمساز نمی‌گوید «این دین است».او اجازه می‌دهد شخصیت، در مسیر سفر، چیزی را درباره خودش کشف کند.
این نوع سینما به یک تعریف گسترده‌تر از سینمای دینی می‌رسد: فیلمی که درباره تغییر انسان است؛ حتی اگر در آن یک بار هم واژه‌ای مذهبی به زبان نیاید.

وقتی ایمان وارد قاب شد؛ روایت سینمای دینی ایران از کربلا تا زندگی روزمره

و بعد، «طعم گیلاس»

قرار دادن «طعم گیلاس» در فهرست آثار مرتبط با سینمای معنوی، شاید بحث‌برانگیز باشد. اما درست همین بحث‌برانگیز بودن، فیلم عباس کیارستمی را جذاب می‌کند.
مردی در جست‌وجوی کسی است که پس از مرگش روی بدن او خاک بریزد. داستان ساده است، اما پرسش فیلم سنگین است: چرا باید زندگی کرد؟
کیارستمی جواب آماده‌ای ارائه نمی‌دهد. فیلم را تبدیل به کلاس فلسفه نمی‌کند. حتی به مخاطب نمی‌گوید کدام پاسخ درست است. در عوض، او را در یک جاده رها می‌کند.
در میان خاک و درخت و سکوت.
و شاید اینجا سینما به یکی از خالص‌ترین شکل‌های پرسش دینی نزدیک می‌شود: پرسش از معنای بودن.

وقتی ایمان وارد قاب شد؛ روایت سینمای دینی ایران از کربلا تا زندگی روزمره

سینمای دینی ایران؛ از واقعه به تجربه

اگر این مسیر را از «سفیر» تا «طعم گیلاس» دنبال کنیم، اتفاق جالبی رخ داده است.
در آغاز، سینمای دینی بیشتر می‌خواست روایت کند؛ روایت یک واقعه، یک شخصیت، یک دوره تاریخی. بعدتر تلاش کرد بازسازی کند؛ جهان پیامبران، معجزه‌ها و حوادث تاریخی را.
و در مرحله‌ای دیگر، شروع کرد به پرسیدن. پرسش درباره ایمان، اخلاق، مرگ، بخشش، انسان و شاید بهترین فیلم‌های دینی ایران دقیقاً در همین نقطه ایستاده‌اند؛ جایی که فیلم دیگر نمی‌خواهد مخاطب را متقاعد کند، بلکه می‌خواهد او را با خودش تنها بگذارد.
به همین دلیل است که در کنار «سفیر» و «روز واقعه»، می‌توان «رنگ خدا»، «زیر نور ماه»، «طلا و مس» و حتی «طعم گیلاس» را نیز در یک گفت‌وگوی مشترک قرار داد؛ فیلم‌هایی بسیار متفاوت که هر کدام از زاویه‌ای دیگر به رابطه انسان با معنا نگاه می‌کنند.


سینمای دینی ایران، در بهترین لحظه‌هایش، نه با صدای بلند، بلکه با سکوت کار می‌کند. گاهی صدای یک اسب در جاده. گاهی صدای کودکی که دنبال یک جفت کفش می‌دود. گاهی صدای مردی که در بیابان فریاد می‌زند. گاهی سکوت زنی بیمار در خانه. و گاهی جاده‌ای خاکی که مردی در آن از خودش می‌پرسد هنوز چرا باید ادامه داد. شاید ایمان در سینما همین باشد؛ چیزی که دیده نمی‌شود، اما می‌توان اثرش را در چشم آدم‌ها دید. 

کد خبر 1903797

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha