خبرگزاری شبستان-خراسان جنوبی؛ زینب روحانی مقدم- شهدا را نمیتوان تنها در قاب یک عکس، چند خط نوشته یا سنگ مزاری خلاصه کرد؛ آنها روایتهای ناتمام یک سرزمیناند، قصه انسانهایی که از میان همین کوچهها و خانهها قد کشیدند، کودکی کردند، درس خواندند، خندیدند و در نهایت، از تمام دلبستگیهای زمینی گذشتند تا برای آرمانی بزرگتر قدم در مسیری بگذارند که بازگشتش همیشه به خانه نبود.
گاهی برای شناخت یک شهید، لازم نیست به میدان نبرد برویم؛ کافی است پای حرف خانوادهاش بنشینیم. کافی است خواهری از برادرش بگوید؛ از روزهایی که در کنار هم بازی میکردند، از نوجوانی که آرامآرام تغییر کرد، از جوانی که کمتر سخن میگفت اما بیشتر عمل میکرد و از برادری که هنوز خاطره آخرین همراهیاش، در ذهن خانواده زنده است.
شهید «محمد بذرافکن» یکی از همین روایتهای ماندگار دفاع مقدس است؛ جوانی که در سال ۱۳۴۴ در بیرجند متولد شد و از همان سالهای نوجوانی، مسیر زندگیاش رنگ و بوی دیگری گرفت. اخلاص، خودسازی، خداترسی و انس با عبادت، از ویژگیهایی بود که خانواده از او به یاد دارند؛ نوجوانی که شبها را به شبزندهداری میگذراند و بیشتر روزها روزهدار بود و به جای سخن گفتن از خوبیها، تلاش میکرد آنها را در زندگی خود نشان دهد.
محمد در سال دوم دبیرستان برای نخستین بار راهی جبهه شد؛ سفری که برای خانواده شاید یک رفتن ساده به نظر میرسید، اما برای خود او آغاز مسیری بود که هر بار بازگشت، نشانههای بیشتری از دگرگونی روحیاش در او دیده میشد. نوجوان دیروز، آرامآرام به جوانی تبدیل میشد که مسئولیتپذیری، معنویت و توجه به خانواده در رفتارش پررنگتر شده بود.
او سرانجام در ۱۲ مهرماه ۱۳۶۵ در منطقه حاج عمران به شهادت رسید؛ اما شهادت، پایان حضور محمد در زندگی خانواده نبود. سالها پس از آن روز، هنوز خاطراتش در ذهن خواهر زنده است؛ خاطراتی ساده اما عمیق، از بازیهای کودکانه و روزهای مدرسه تا آخرین همراهی برادرانهای که شاید آن زمان هیچکس نمیدانست قرار است به یکی از ماندگارترین خاطرات زندگی خواهر تبدیل شود.
اکنون سالها از آن روز گذشته است؛ سالهایی که برای خانواده شهید، با دلتنگی، خاطره و افتخار درهم آمیخته است. پدر و مادر نیز دیگر در میان خانواده نیستند، اما آنچه از آنها و فرزند شهیدشان باقی مانده، تنها یک خاطره نیست؛ میراثی است که باید به نسلهای بعد منتقل شود.
خواهر شهید محمد بذرافکن در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاری شبستان، از برادری روایت میکند که به گفته او، «کم حرف میزد و بیشتر عمل میکرد»؛ از پدر و مادری که فرزندانشان را با قرآن، مسجد، اهلبیت(ع) و لقمه حلال تربیت کردند و از روزهایی که هنوز همه اعضای خانواده دور یک سفره مینشستند.

محمد؛ نوجوانی که عبادت را از کودکی آغاز کرد
خواهر شهید محمد بذرافکن در توصیف شخصیت برادرش، از ویژگیهایی سخن میگوید که به اعتقاد او از سالهای نوجوانی در وجود محمد شکل گرفته بود.
وی اخلاص، خودسازی و خداترسی را از مهمترین ویژگیهای اخلاقی شهید میداند و میگوید: محمد از همان اوان نوجوانی شبها را به شبزندهداری میگذراند و بیشتر روزها روزهدار بود.
به گفته وی، محمد چندان اهل سخن گفتن نبود و بیشتر تلاش میکرد آنچه را باور دارد، در عمل نشان دهد.
خواهر شهید میافزاید: محمد کم حرف میزد و بیشتر عمل میکرد. به پاکیزگی و نظافت نیز اهمیت زیادی میداد و در زندگی روزمره به این مسائل توجه داشت.
این ویژگیها، تصویری از جوانی را ترسیم میکند که پیش از آنکه لباس رزم بر تن کند، در میدان دیگری مشغول مبارزه بود؛ مبارزه با نفس، غفلت و دلبستگیهایی که میتوانست انسان را از مسیر رشد و تعالی دور کند.

از هفتسنگ و گرگم به هوا تا روزهای جبهه
برای خواهر شهید، محمد تنها یک قهرمان جنگ نیست؛ پیش از آنکه رزمندهای در میدان دفاع باشد، برادری بود که روزهای کودکیاش را در کنار او گذرانده و خاطرات مشترک زیادی با او دارد.
وی میگوید: من و محمد سه سال با هم تفاوت سنی داشتیم و در دوران کودکی خیلی با هم بازی میکردیم.
خواهر شهید از بازیهای محلی آن روزها یاد میکند و میافزاید: هفتسنگ، گرگم به هوا و بازیهای دیگر، بخش زیادی از خاطرات دوران کودکی ما را تشکیل میداد.
اما کودکی آرامآرام جای خود را به نوجوانی داد و زندگی محمد وارد مرحله تازهای شد؛ مرحلهای که با جبهه و دفاع از میهن پیوند خورد.
وی ادامه میدهد: محمد در سال دوم دبیرستان برای نخستین بار به جبهه رفت و بعد از آن، تغییر زیادی در رفتار و درس خواندنش ایجاد شد.
خواهر شهید بیان میکند: بعد از حضور در جبهه، محمد توجه بیشتری به خانواده داشت و حتی در درس به من و برادر کوچکترمان کمک میکرد.
او از همان روزها به عنوان دورهای یاد میکند که برادرش بیش از گذشته مسئولیتپذیر شده بود؛ گویی حضور در جبهه، نگاه او را به زندگی و وظایفی که در برابر خانواده و جامعه احساس میکرد، عمیقتر کرده بود.

آخرین خاطره؛ برادری که در سختی کنار خواهرش ماند
گاهی آخرین خاطره یک عزیز، در لحظهای شکل میگیرد که هیچکس نمیداند قرار است آخرین بار باشد؛ خاطرهای معمولی که سالها بعد، ارزش آن برای بازماندگان چند برابر میشود.
خواهر شهید محمد بذرافکن یکی از آخرین خاطراتش از برادر را مربوط به سفر به مشهد میداند. آخرین خاطره من با محمد زمانی بود که همراه خواهرم به مشهد رفته بودم. چشمهایم عفونت کرده بود و محمد ما و خواهرم را برای درمان نزد پزشک برد.
خواهر شهید ادامه میدهد: آن روز تعطیل بود و محمد خیلی اذیت شد تا ما را به بیمارستان چشم برساند و برای درمان اقدام کند.
وی میافزاید: نمیدانم چه ویروسی بود که چشمهایمان اینطور عفونت کرده بود، اما دکتر گفت شما دهمین گروهی هستید که از صبح با چنین عفونتی مراجعه کردهاید.
این خاطره شاید در نگاه نخست، تنها گوشهای از زندگی روزمره یک خانواده باشد، اما برای خواهری که سالهاست برادرش را در کنار خود ندارد، همین لحظههای ساده به گرانبهاترین یادگار تبدیل شدهاند؛ یادگارهایی که چهره محمد را نه فقط در قامت یک شهید، بلکه در قامت برادری دلسوز و همراه به تصویر میکشند.
محمد سرانجام ۱۲ مهرماه ۱۳۶۵ در منطقه حاج عمران به شهادت رسید؛ اما برای خانواده، او همچنان همان برادری است که در روزهای کودکی همبازی خواهرش بود و در روزهای سخت، دست خانواده را میگرفت.
پدر و مادری که بذر ایمان را در دل فرزندان کاشتند
خواهر شهید نقش پدر و مادر را در تربیت محمد بسیار مهم میداند و معتقد است آنچه در شخصیت او شکل گرفت، ریشه در فضای معنوی خانواده داشت.
وی میگوید: پدر و مادر ما پیرو اهلبیت(ع) بودند و در خانه مراسم روضه و دعا برگزار میکردند.
وی ادامه میدهد: پدر و مادر خودشان اهل سحرخیزی بودند و خانواده را نیز با این سبک زندگی همراه کرده بودند. بچهها را با مسجد، حلال و حرام آشنا کرده بودند.
خواهر شهید در ادامه تأکید میکند: لقمه حلال پدر، نتیجهاش فرزند صالح است.
به گفته وی، خانواده تلاش داشتند ارزشهای دینی را تنها در حد سخن به فرزندان منتقل نکنند، بلکه سبک زندگی خود را بر پایه همین باورها بنا کرده بودند و فرزندان نیز در چنین فضایی رشد کردند.
او امروز که سالها از درگذشت پدر و مادر گذشته است، بیش از هر چیز دلتنگ روزهایی است که همه اعضای خانواده کنار هم بودند.
خواهر شهید میگوید: دلم برای دورهمیها و نشستن سر سفره تنگ میشود؛ زمانی که همه اعضای خانواده کنار هم بودند و چه صفا و صمیمیتی برقرار بود.

خانهای که یاد شهید را با قرآن زنده نگه داشته است
یکی از زیباترین بخشهای این روایت، سرنوشت خانهای است که روزگاری محل زندگی پدر، مادر و فرزندان خانواده بود و امروز به جامعهالقرآن تبدیل شده است؛ اتفاقی که برای خواهر شهید، معنایی عمیق و آرامشبخش دارد.
وی میگوید: از این اتفاق احساس رضایت دارم و اینکه زندگی همچنان جریان دارد، برایم آرامشبخش است. احساس میکنم پدر و مادرم هنوز در خانه زندگی میکنند.
امروز کودکان و نوجوانانی در این خانه قرآن میآموزند؛ کودکانی که شاید محمد را هرگز ندیده باشند، اما نام و یاد او در فضایی که روزگاری محل زندگیاش بوده، به شکلی دیگر جریان دارد.
خواهر شهید میگوید: وقتی وارد خانه میشوم و میبینم کودکان و نوجوانان در آنجا قرآن میآموزند، خاطراتی برایم زنده میشود؛ خاطراتی که همراه پدر و مادر و خانواده جزءخوانی قرآن داشتیم.
وی معتقد است پدر و مادرش نیز از این اتفاق خشنود میشدند و میافزاید: خودشان دوست داشتند که خانه به جامعهالقرآن واگذار شود و یاد برادران شهیدم زنده بماند.
از نگاه او، این خانه امروز تنها یادگاری از گذشته نیست؛ بلکه محلی برای ساختن آینده است؛ جایی که کودکان در آن با قرآن مأنوس میشوند و هر آیهای که میآموزند، میتواند خیر و برکتی برای صاحبان اصلی این خانه داشته باشد.
خواهر شهید بذرافکن میگوید: هر آیهای که در این خانه تعلیم داده شود و فردی آن را یاد بگیرد، نتیجه آن به صاحبان اصلی خانه برمیگردد.
شاید به همین دلیل است که برای او، شنیدن صدای قرآن در خانهای که خاطرات پدر، مادر و برادر شهیدش را در خود جای داده، تنها یک صدای آشنا نیست؛ صدایی است که گذشته و امروز را به یکدیگر پیوند میدهد.

«برای فرج مولایمان دعا کنید»؛ آخرین حرفهای یک خواهر
وقتی صحبت به شهید و پدر و مادری میرسد که دیگر در میان خانواده نیستند، کلمات خواهر شهید رنگ دعا میگیرد؛ دعایی که از دل سالها دلتنگی و افتخار برمیآید.
خواهر شهید محمد بذرافکن میگوید: اگر امروز میتوانستم با برادر شهیدم و پدر و مادرم صحبت کنم، میگفتم برایمان دعا کنید؛ برای فرج مولایمان دعا کنید. برای مملکتمان دعا کنید؛ شما خالصانه جان دادید و خون دادید تا خواهران بیحجاب نباشند و اسلام پابرجا بماند.
او خطاب به نسل امروز تأکید میکند: دعا کنید زنان ما سربازان دشمن نباشند و مراقب پوشش، عفت و حجاب باشند و مردان ما غیرت داشته باشند.
محمد بذرافکن، متولد سال ۱۳۴۴ در بیرجند، در ۱۲ مهرماه ۱۳۶۵ در منطقه حاج عمران به شهادت رسید؛ اما قصه او با شهادت تمام نشد. قصهاش در خاطرات خواهری ادامه دارد که هنوز بازیهای کودکانه، همراهیهای برادرانه و آخرین روزهای حضور او را به یاد دارد.
او رفت، اما اخلاص و خودسازیاش ماند؛ رفت، اما خاطرهاش در دل خانواده باقی ماند؛ رفت، اما امروز صدای قرآن در خانهای که روزی محل زندگی او و خانوادهاش بود، بلند است.
شاید ماندگاری شهدا همین باشد؛ اینکه سالها پس از رفتنشان، هنوز کسی با شنیدن نامشان دلش بلرزد، خاطرهای را به یاد بیاورد، اشکی گوشه چشمش بنشیند و در نهایت، رو به آسمان کند و بگوید: برایمان دعا کنید.
این روایت محمد بذرافکن است؛ جوانی که کم حرف میزد، بیشتر عمل میکرد، از کودکی با عبادت و قرآن انس گرفت، در نوجوانی راهی جبهه شد و سرانجام در حاج عمران آسمانی شد؛ شهیدی که امروز یادش نه فقط در قاب عکس و خاطره، بلکه در صدای کودکانی که قرآن میآموزند، زنده مانده است.
نظر شما