خبرگزاری شبستان، گروه بینالملل: ماه آگوست، مصادف با پنجمین سالگرد عقبنشینی پرهرجومرج نیروهای آمریکایی از کابل است. تهاجم و اشغال افغانستان با حمایت ناتو که پس از حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به نیویورک و واشنگتن دیسی آغاز شد، اکنون بهطور گسترده شکستی تمامعیار تلقی میشود. این ماجرا جان بیش از ۲۴۰۰ سرباز آمریکایی و ۴۵۰ سرباز بریتانیایی و همچنین دهها هزار غیرنظامی که آمار دقیق آن نامشخص است را گرفت.
افغانستان به نمادی از مداخلهگرایی نسنجیدهی غرب بدل شد؛ نمونهی بارزِ «جنگ بیپایان»؛ اصطلاحی که نخستین بار در دوران جنگ ویتنام ابداع شده بود.
اگر این ماجرای عبرتآموز ارزش ماندگاری داشت، نقش بازدارندگی آن برای سیاستمداران و ژنرالهایی بود که وسوسه میشدند بیمحابا وارد درگیریهای بیپایان شوند؛ درگیریهایی که فاقد دلیل موجه، اهداف مشخص و دستیافتنی و راهبرد خروج بودند.
متاسفانه، درسِ «جنگ بیپایان» باید دوباره در مورد عراق مورد استفاده قرار میگرفت؛ کشوری که آمریکا و بریتانیا در سال ۲۰۰۳ به آن حمله کردند و در سال ۲۰۱۱، پس از وارد آوردن خساراتی عظیم و کسب دستاوردی ناچیز، از آن خارج شدند.
در آن زمان و پس از آن، فریاد پرشور «دیگر هرگز!» سر داده میشد. با این حال، به نظر میرسد همان الگوی فاجعهبار اکنون پس از تصمیمِ بهشکل غیرقابلدرکی احمقانهی دونالد ترامپ برای حمله به ایران، در حال تکرار است. جنگی که او آن را «یک گردش کوچک» نامیده بود، اکنون وارد ششمین ماه خود شده و بهسرعت در حال تشدید است؛ جنگی که آن هم حالوهوای یک نبرد بیپایان را دارد.
وقوع دوبارهی این کابوس با هیچ منطقی سازگار نیست. چگونه چنین چیزی ممکن است؟ صرفنظر از علل فوری جنگ، پاسخها را میتوان در بزرگنماییها و تصورات نادرست و مداوم آمریکا درباره سطح و گسترهتهدیدات خارجی جستوجو کرد؛ عواملی که با عدم صداقت سیاسی، غرور ملی، سادهلوحی و آرمانگراییِ نابجا درهمآمیختهاند.
کارتر مالکاسیان، استاد «دانشکده ملی جنگ» که به عنوان مشاور غیرنظامی نیروهای آمریکایی در هلمند و کابل خدمت کرده است با یادآوری تجربهی هولناک آمریکا در افغانستان، معتقد است که پیشفرض اصلی برای حفظ نیروها در افغانستان به مدت ۲۰ سال؛ یعنی این باور که در غیر این صورت، آن کشور دوباره به پناهگاهی امن برای تروریسم بینالمللی تبدیل خواهد شد؛ از اساس و بهشدت نادرست بوده است.
مالکاسیان میگوید: هیچیک از این موارد رخ نداد. طی پنج سال گذشته، حتی یک اقدام تروریستی علیه آمریکا توسط گروهی مستقر در افغانستان صورت نگرفت. واشنگتن حدود یک تریلیون دلار صرف این جنگ کرد و بیش از ۷۷۵ هزار نیروی نظامی آمریکایی به منطقه اعزام شدند؛ آن هم همگی برای مقابله با تهدیدی که معلوم شد بزرگنمایی شده بوده است.
پس از گذشت پنج سال، بزرگترین خطر این نیست که پناهگاهی امن برای تروریستها بار دیگر در افغانستان پدیدار شود؛ بلکه تهدید جدیتر، خطر فراموشی جمعی است.
به عبارت دیگر،«هراسهای مقطعی» نباید خاطرهی هزینههای سنگین و بلندمدت اعم از انسانی، مالی و ژئوپلیتیک «جنگ بیپایان» را در سایه قرار دهد.
اگر جنگ افغانستان بر پایه فرضی نادرست آغاز شد، تهاجم به عراق نفتخیز نیز به مراتب بر مبنایی نادرستتر استوار بود. ادعای جورج دبلیو بوش در سال ۲۰۰۲ مبنی بر اینکه رژیم صدام حسین دارای ذخایر سلاحهای شیمیایی و بیولوژیکی آمادهبهکار است و در پی دستیابی به بمب هستهای است، نادرست از آب درآمد.
همچنین ادعای دیک چنی، معاون وقت رئیسجمهور، مبنی بر اینکه عراق به القاعده «کمک و پناه» میدهد نیز کذب بود. اشغال و شورشهای متعاقب آن، بخشی از یک «جنگ بیپایان» بسیار وسیعتر شد: همان «جنگ جهانی علیه تروریسم» بوش.
بر اساس پروژه «هزینههای جنگ» دانشگاه براون، تخمین زده میشود که بین سالهای ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۳، حدود ۹۴۰ هزار نفر در خشونتهای مستقیمِ پس از ۱۱ سپتامبر در عراق، افغانستان، سوریه، یمن و پاکستان جان باختند و تا ۳.۸ میلیون نفر نیز به طور غیرمستقیم در مناطق جنگیِ پس از آن واقعه جان خود را از دست دادند.
در اینجا این سوال مطرح میشود که آیا هرگز جنگی بدون انگیزههای پنهانی آغاز شده است؟ فیلم جدید و پربحثی که بر اساس منظومه حماسی «ادیسه» اثر هومر ساخته شده، به پیامدهای جنگ ده ساله تروا میپردازد؛ جنگی که ظاهر با ربوده شدن هلن، ملکه اسپارت، آغاز شد، اما در واقعیت ملموس، شاید این جنگ بیش از آنکه بر سرِ بانویی زیبا باشد، بر سرِ تجارت بوده است.
آمریکا مدعی بود که جنگ ویتنام را برای حمایت از دموکراسی و جلوگیری از گسترش کمونیسم یعنی همان «نظریه دومینو» که اعتبارش را از دست داده بود به راه انداخته است؛ اما این جنگ تا حد زیادی با مسئله «استثناگرایی آمریکایی» و هژمونی جهانی نیز پیوند داشت.
چه چیز دیگری باعث میشود سیاستمداران آمریکایی ریسک درگیریهای پرهزینه در جنگهای خارجی را که نمیتوانند کنترل کنند و معمولا در آنها شکست میخورند، بپذیرند؟ ناامنی به معنای ترس،مخرج مشترک همه آنهاست.
ترامپ و بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر رژیم صهیونیستی به شدت و آگاهانه در مورد فوریت و ماهیت وجودی تهدید ایران اغراق کردهاند. مانند عراق در سال ۲۰۰۳، ایران هیچ سلاح هستهای ندارد و هیچ مدرک محکمی وجود ندارد که نشان دهد این کشور در تلاش است یا اخیرا تلاش کرده است تا آنها را به دست آورد.
در اینجا یک پارادوکس تکرارشونده وجود دارد: این منظرهای از قدرتمندترین کشور جهان است که بار دیگر با ترس به سایهها پناه میبرد.
خصومت بیش از حد ترامپ با همسایگان ضعیفتر مانند ونزوئلا، کوبا، کلمبیا، پاناما و گرینلند نیز همین است و ریشه در این توهم دارد که آمریکا ماموریت منحصر به فرد و حق نظارت بر نیمکره غربی را دارد، دیدگاهی که بعدا به سایر نقاط جهان نیز گسترش یافت.
به همین ترتیب، حرص و طمع ابدی است. ترامپ با کنار گذاشتن ایدههای نوعدوستانه ترویج دموکراسی، به دنبال اعمال سلطه اقتصادی و همچنین ژئوپلیتیکی است. او سعی کرده از جنگهای اوکراین و غزه پول دربیاورد و تمرکز او بر تنگه هرمز نشان میدهد که چگونه سیاست امنیتی و منافع مالی و تجاری همواره با هم تلاقی میکنند و در نهایت منجر به مرگبارترین و فاجعهآمیزترین اشتباهات آمریکا میشوند.
نظر شما