به گزارش خبرنگار خبرگزاری شبستان از استان مرکزی، همزمان با تلاشهای فرهنگی برای معرفی شهدای شاخص محلی، مستند زندگی شهید «ابوالقاسم موجودی» کوچکترین شهید شهر داودآباد با نویسندگی سمیه داودآبادی فراهانی، مدیر کانون پیامآور مهر، در حال ساخت است.

خانم سمیه داودآبادی فراهانی که از نخبگان فرهنگی شهر داودآباد محسوب میشود، با تلاشی بیوقفه، خاطرات زندگی این شهید نوجوان ۱۳ ساله را گردآوری و داستان زندگی او را به رشته تحریر درآورده است. بر اساس این گزارش، فیلمبرداری این مستند با همکاری کانون پیامآور مهر و تحت کارگردانی یکی از مستندسازان باسابقه صدا و سیما آغاز شد تا پس از اتمام مراحل تولید، روی آنتن شبکههای ملی برود.
عوامل این پروژه، توفیق در روایت بینقص این حماسه جاودان را از خداوند متعال و توسل به حضرت ولیعصر (عج) و شهدا خواستار شده و از همگان برای این کار فرهنگی التماس دعا دارند.
روایت داستانوار زندگی «کوچکترین شهید داودآباد» در مستندی ماندگار

به گزارش شبستان، در بخشهایی از کتاب «شبیه قاسم» که توسط سمیه داودآبادی فراهانی، مدیر کانون فرهنگی پیامآور مهر، به رشته تحریر درآمده، زندگی شهید «ابوالقاسم موجودی» از کودکی تا شهادت به شیوهای داستانی و جذاب روایت شده است.
در این کتاب میخوانیم: در دشت فراهان، در روستای کویری با هوای خشک و شبانی پرستاره، سال ۱۳۵۳ پسری در خانواده محمدحسین و شهربانو خانم متولد میشود که به یاد رشادتهای حضرت قاسم، «ابوالقاسم» نام میگیرد. پدرش بابای مدرسه روستا بود و ابوالقاسم از کودکی در کار های مدرسه به او کمک میکرد. با شروع جنگ تحمیلی، بازیهای کودکانه او و دوستانش به «بازی جنگ و شکست دشمن» تبدیل شد. آنها با تفنگهای چوبی و کلاههای جنگی ساخته شده از کاسه، در کوچههای محل سنگر میساختند و شعار «کربلا، کربلا ما داریم میآییم» سر میدادند.

با کمی بزرگتر شدن، ابوالقاسم علیرغم سن کم در بسیج محله ثبتنام کرد. تیراندازی را عالی آموخت و چنان شجاع بود که فرمانده بسیج، نگهبانی شبانه مقر را به او سپرد. در آن شب فرمانده با صورتی پوشیده خود را آزمایش کرد و ابوالقاسم با تفنگ آماده شلیک فریاد زد: «بایستید وگرنه شلیک میکنم!» فرمانده نقاب از چهره برگرفت و گفت: «نزن، ما خودی هستیم.» آن شب شجاعت ابوالقاسم بر همگان ثابت شد.
آرزوی بزرگ او رفتن به جبهه بود. وقتی خبر اعزام ۱۴ نفر از داودآباد اعلام شد، به پدر و مادرش گفت: «وقتی رزمندهها زیر آتش هستند، من چطور در خانه راحت بمانم؟ درسته سنم کم است، اما حداقل میتوانم برای رزمندهها آب و یخ ببرم.» شبی که همه خواب بودند، او نخوابید و فکری به ذهنش رسید. و با شناسنامه خواهرش به جبه رفت پس از مدتی خدمت در پشت جبهه، شبی خواب دید همه رزمندگان به خط مقدم رفتهاند و او جا مانده است. آنقدر در خواب گریست که صدای هقهقش دیگران را بیدار کرد. روحانی جبهه از فرمانده خواست تا او را با ۱۳ سال سن به خط مقدم ببرد.

۲۶ فروردین ۱۳۶۶، در کوهستانهای سرد و برفی سردشت، ابوالقاسم تفنگ بر دوش و با ذکر «یا فاطمه الزهرا» به سمت دشمن شلیک میکرد. سحرگاه، صدایش دیگر به گوش نمیرسید. دوستانش و علی برگشت اما ابوالقاسم و احمد برنگشتند.
و شهید شدند.
امروز آن روستا به شهر تبدیل شده، هوا همچنان خشک است و شبانی پرستاره دارد، مدرسهای که ابوالقاسم در آن درس میخواند پابرجاست و او بزرگترین قهرمان این شهر باقی مانده است؛ کوچکترین شهید داودآباد، شهید «ابوالقاسم موجودی».
نظر شما