به گزارش خبرنگار خبرگزاری شبستان از گیلان، نوشین کریمی
دوسال پیش. همزمان با دهه کرامت «کاروان زیر سایه خورشید» آمده بود تا مثل سال های گذشته، مردمی که نمی توانستند به پابوسی خورشید هشتم آسمان امامت و ولایت برسند را خوشحال کنند.
آمدند با بیرق سبز حرم تا چشم های دلمان منور شود از این دیدار و پایانی باشد بر این همه چشم انتظاری...
روزهای آخر حضورشان بود. من هنوز روایت گزارشم را نبسته بودم که یکباره خبر رسید بالگرد رئیس جمهور و هیات همراهش در راه بازگشت از آذربایجان سقوط کرده است.
دست های نیاز و استغاثه بلند شد برای اینکه خبر خوبی از سلامت ایشان و تیم همراهشان بشنویم.
بیشتر از همه از امام رضا جانمان کمک خواستیم، چرا که «رئیسی» پیش از آنکه رئیس جمهور ما باشد خادم بارگاه ملکوتی امام رئوف بود و افتخارش پوشیدن لباس نوکری خاندان اهل بیت(ع).
اما آن شب صبح نشد و با گذشت ساعت ها، دست و دلمان به روایت خورشید نرفت و خبر شهادت رئیس جمهور و همراهانش آمد.
فردای آن روز در اولین دیداری که با خادمین حرم رضوی داشتم به سراغ یکی از آنها رفتم و از رئیس جمهورمان و خادمی ایشان در زمانی که مسئولیت تولیت آستان قدس را داشتند پرسیدم ( shabestan.news/xjZYj )
آن سال «کاروان زیر سایه خورشید» را در غربت غریبانه ای بدرقه کردیم و منتظر ماندیم تا خورشید یکبار دیگر بر ما طلوع کند.

۱۶ سال بود در حسرت زیارت امام رضاجانمان بی قرار بودم و بی قراری روز به روزبیشتر و بیشتر میشد.
یکسال دیگر گذشت و باز «کاروان زیر سایه خورشید» مهمان دلمان شد و نور را به خانه انتظارمان پاشید. مراسم استقبال و دیدار برگزار شد و نوبت به شهرمان رسید و من توفیق پیدا کردم منزل به منزل شهدا را با این خادمین همراه شوم.
فیلم و عکس میگرفتم و ارسال می کردم و لذت میبردم ازین همراهی...
خادمین هرکجا می رفتند تبرکی از آستان قدس میدادند و دل های مشتاقان را به آرامش می رساندند اما برای من همین همراهی کافی بود.

بین راه، دوستانی به ما ملحق شدند و از من خواستند از خادمین برایشان تبرکی بگیرم. گفتم این تبرک ها، گل های خشک شده بالای سر حرم و استکان چایخانه و گلاب مخصوص، برای خانواده شهداست و قرار نیست چیزی به ما برسد اما نا امید نشدند و همراهم آمدند.
پایان مراسم بود که در بین جمعیت دیدم صدایم می زنند و می گویند خادمین خواسته اند به پاس این همراهی هدیه ای به شما بدهند، سراسیمه جلو رفتم و وقتی دیدم همان تبرک ها را جلویم گرفته اند قند در دلم آب شد اما نگاه آن دو دوست و همراه شرمنده ام میکرد.
هدیه را جلوی دوستانم گرفتم و گفتم برای شما. آنها با اشتیاق هدیه را قبول کردند که یکی از خادمین گفت «پس یکی دیگر به شما میدهیم»، دوباره هدیه دوم را به آن یکی همراهم دادم و گفتم «اگر امکانش هست وقتی رفتید حرم برای من دعا کنید که قسمتم بشود بعد از ۱۶ سال بتوانم به زیارت بیایم».
یکی از خادمین از شنیدن حرفم تعجبی کرد و گفت ۱۶ سال؟ امام رضا(ع) حتما شما را می طلبد و رفت از داخل ماشین استکان چایخانه و یک بسته گل خشک شده و حرز و یک پلاک کوچک طلایی که رویش نوشته بودم خادم الرضا(ع) برایم آورد گفت «اینها برای شماست» و من اشکم روان بود ازین همه توجه که بی شک از نگاه آقاجانمان داشت نصیبم میشد.
چند ماهی نگذشته بود که آن دو دوست را دیدم که از من بخاطر اینکه آن شب توانسته بودند تبریک آستان قدس را بگیرند تشکر کردند. یکی از آنها بعد از دهه کرامت دو بار مشرف شده بود و دیگری میگفت خواب دیدم با هم داریم به مشهد می رویم و من که از محالات می دانستم فقط پاسخ دادم «ان شاءالله».
آذر ماه ۱۴۰۴ رسید و یک دوره فشرده آموزشی برای بسیجیان گذاشتند و زنگ زدند که باید با اجبار هم شده به مشهد بروی.
در ناباوری خودم و اینکه شرایط اصلا برایم فراهم نبود موضوع را با خانواده در میان گذاشتم و یکباره با سکوت و عدم مخالفت مواجه شدم. یک کوله برداشتم و صبح زود راه افتادم سمت ایستگاه قطار و مدام میگفتم این فراق تمام شد و بالاخره می توانم در آغوش امام رضا جانم دلتنگی را فراموش کنم.
به ایستگاه که رسیدم دوستم هم آنجا بود که آمد از من بخاطر این رزق تشکر کرد و گفت: «دهه کرامت وقتی کاروان زیر سایه خورشید آمده بود یادت هست و...»

خدا رو شکر میکردم که علاوه بر من، خدا رزق دو نفر دیگر را که توسلشان به بیرق سبز حرم رضوی بود را بی جواب نگذاشته بود و هنوز یکسال نشده عاقبتشان ختم به زیارت شد.
رسیدن برایمان شیرین بود و لابه لای کلاس ها و فرصت های کمی که پیش می آمد زیارت مزه ای دلچسب داشت اما مثل همیشه فراق سخت بود و جانکاه... آمدیم و دلمان را جا گذاشتیم. خوشحال بودیم که باز کاروان از راه می رسد و خورشید را به شهر ما می آورد.
روزها و شب ها میگذشتند و پاییز به زمستان و زمستان به بهار می رسید و بین باد و باران و مه، ما خورشید را صدا می زدیم که نور باشد و روشنی اما هنوز کاروان به راه نیفتاده بود که جنگ شد و آسمان ایران با ستارگانش قربانی شدند.

«آیت الله سید علی حسینی خامنه ای» فرزندی از دیار خراسان که رهبری ایران بزرگ را بر عهده داشت در همان روز اول جنگ به شهادت رسید و ما چشم انتظار طلوع خورشید بودیم که نور بیاورد و روشنایی به قلب های غمزده مان.
گفتند؛ قرار است آقا و مولایمان در جوار بارگاه ملکوتی امام هشتم به خاک سپرده شود، همان بارگاهی که سالانه وقتی به آنجا مشرف می شدند تمام راز و نیازهایشان را با جدشان در میان می گذاشتند و ناگفته پیداست در آخرین سفرشان چه خواسته بودند که اینچنین به دیدار معبود پر گشودند.
دلتنگ آقایمان هستیم که هنوز بعد از دو ماه نتوانستیم به خاک بسپاریمشان و یک دل سیر زجه بزنیم و عزاداری کنیم چون زمان زمانه جنگ است و ما اهل میدانیم.
اما برنامه های دهه کرامت به لطف نیروهای امنیتی و حضور همیشگی ملت در میدان، پابرجا باقی ماند و برگزار شد.
کاروان آمد و با خود خورشید آورد تا باران بغض ها و گریه ها را تسکین دهد و غبار را بنشاند.

به استقبال کاروان رفتم و در لابه لای عطر گل ها و گلاب و اسپند به ردای نوکری آقایمان نگاه میکردم که چه زیباست و چقدر رهبرمان دوستش داشت.
باز هم دغدغه ذهنی ام پرسیدن حال و هوای رهبر شهیدمان در آخرین زیارتش مرا برد سمت خادمی میانسال و باتجربه که آمده بودند در جوار مزار پنج شهید گمنام در باغ موزه دفاع مقدس گیلان.

مهدی حمزهای، خادم حرم مطهر امام رضا(ع) در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاری شبستان، ارادت رهبر فقید انقلاب اسلامی به حضرت علی بن موسی الرضا(ع) را به عنوان یکی از ویژگیهای برجسته ایشان روایت کرد.
وی گفت: حضرت آقا ارتباط عجیبی با امام رضا(ع) داشتند و آیتالله مروی، تولیت آستان قدس رضوی، برایمان نقل کردند که حضرت آقا در آخرین زیارتشان، حال و هوای عجیبی داشتند، متفاوت از همه غبارروبیهای قبل. انگار اصلاً دلشان نمیخواست این مراسم تمام شود و از حرم خارج شوند.
این خادم حرم رضوی ادامه داد: آیتالله مروی تعریف کردند که نگاه عمیق و نافذ آقا به لباس خادمان حرم، باعث شد که متوجه علاقه ایشان به این لباس متبرک شویم. حضرت آقا فرمودند: «عجب لباس زیبایی است؛ این لباس خدمت به امام رضا(ع) چه هیبتی دارد.»
حمزهای گفت: تولیت آستان قدس بلافاصله دستور تهیه همین لباس را با آرم و نام مقدس «سیدعلی خامنهای» داد و وقتی تقدیم ایشان شد، حضرت آقا بسیار منقلب شدند و آن را به عنوان هدیهای عالی پذیرفتند.
این خادم حرم با اشاره به شرایط خاص رهبر شهید و محدودیتهای امنیتی که امکان تشرف به کربلا را برای ایشان دشوار کرده بود، خاطرنشان کرد: پناهگاه آخر و ملجأ آقا، همین حرم امام رضا(ع) بود. تمام ابراز ارادت و عشق ایشان به اهل بیت(ع) در زیارتهای حرم رضوی خلاصه میشد. ( http://shabestan.news/xkZ۵s )
به عکسهای ردای خادمی رهبر شهیدمان نگاه می کنم که بعد از شهادتشان در رسانه ها پخش شد و من که گمان میکردم شاید این یک لباس نمادین است که بعد از شهادت خواستند یادگاری بماند اما حالا میدانستم که واقعا این لباس اندازه تن شریف رهبرم دوخته شده بود.
با خودم می گویم این کاروان بی دلیل نیست که شهر به شهر، روستا به روستا و خیابان به خیابان راه افتاده تا فقط پرچم آستان قدس را به ما برساند بلکه این کاروان می آید و می رود و با خود روایت ها را سینه به سینه میچرخاند و ما سال های بعد معجزه این کاروان را خواهیم دید.
نظر شما