خبرگزاری شبستان، گروه بینالملل: برآوردهای اولیهای که آمریکا و اسرائیل برای این جنگ ترسیم کرده بودند، از همان ابتدا ماهیت آن را آشکار میکرد؛ ضربهای سریع و شوکآور که با تکیه بر ترور، فروپاشی داخلی و برتری قاطع نظامی، ظرف چند ساعت یا نهایتاً چند روز به سقوط نظام در ایران بینجامد. اما آنچه در واقعیت رخ داد، چیزی جز یک دگرگونی تدریجی در موازنه قدرت نبود؛ تحولی که صحنه را بهطور کامل بازتعریف کرد و ابتکار عمل را از مهاجم به طرفِ هدف منتقل ساخت.
از نخستین لحظات، تهران این حمله را نه یک عملیات محدود، بلکه جنگی وجودی تلقی کرد. پاسخ ایران تنها چند ساعت بعد، سریع و مستقیم، با هدف قرار دادن پایگاهها و منافع آمریکا در منطقه آغاز شد؛ پیامی روشن که هرگونه درگیری با ایران، به مرزهای جغرافیایی این کشور محدود نخواهد ماند.
این گسترش حسابشده میدان نبرد، یکی از مهمترین فرضیات واشنگتن و تلآویو یعنی مهار پاسخ در یک محدوده جغرافیایی محدود را فرو ریخت.
این واکنش صرفاً احساسی نبود، بلکه از آمادگی قبلی و انسجام در ساختار تصمیمگیری حکایت داشت؛ گویی سناریوی رویارویی گسترده، سالها در اتاقهای فکر ایران مورد بررسی قرار گرفته بود.
سرعت عبور از شوک اولیه به عملیات هماهنگ تهاجمی، نشاندهنده نظام فرماندهی و کنترلی بود که توانایی عمل در شرایط فشار و مدیریت همزمان چند جبهه را دارد.
در همین حال، حملات موشکی به عمق سرزمینهای اشغالی، معنایی فراتر از بُعد نظامی خود داشت. هدف قرار دادن «قلب» این رژیم با موشکهای ویرانگر، معادله بازدارندگیای را که اسرائیل در پی شکستن آن بود، دوباره تثبیت کرد و نشان داد که برتری تکنولوژیک، در برابر آتش متراکم و متنوع، لزوماً ضامن امنیت جبهه داخلی نیست.
این حملات همچنین از جهشی کیفی در زرادخانه موشکی حکایت داشت؛ چه در دقت، چه در قدرت تخریب و چه در شیوههای شلیک همزمان.
این مسئله موجب اختلال در سامانههای پدافند هوایی و فرسایش تدریجی آنها شد. در این میان، «اشباع آتش» بهعنوان یک تاکتیک تعیینکننده، قواعد درگیری را تغییر داد و واقعیتی جدید بر سامانه دفاعی رژیم صهیونیستی تحمیل کرد.
اما مهمترین تحول، نه صرفاً در تبادل ضربات، بلکه در مدیریت زمان رخ داد. جنگی که قرار بود برقآسا باشد، به رویارویی باز و فرسایشی تبدیل شد؛ نبردی که هرچند دو طرف را درگیر کرد، اما یک امتیاز کلیدی به ایران داد: زمان.
با گذشت روزها، فرضیه «فروپاشی سریع» رنگ باخت و توان ایران در جذب شوک اولیه، بازسازی آرایش نیروها و ادامه جنگ با ریتمی حسابشده آشکار شد.
زمان در اینجا به یک سلاح تبدیل شد؛ هر روزی که تهران دوام میآورد، به معنای فرسایش بازدارندگی رقیب و افزایش هزینههای سیاسی، اقتصادی و نظامی جنگ برای آنها بود. بهتدریج، فشارها در پایتختهای حامی جنگ افزایش یافت، چرا که نتایج، دیگر با سطح ریسکها همخوانی نداشت.
در کنار این روند، ایران از اهرمهای ژئوپلیتیکی خود نیز بهره گرفت. تهدید به بستن تنگه هرمز یکی از حیاتیترین شریانهای انرژی جهان از یک هشدار نظری به ابزاری واقعی برای فشار بر بازارهای جهانی و قدرتهای بزرگ تبدیل شد. وضعیت در بابالمندب نیز بهگونهای رقم خورد که هرگونه تشدید تنش، هزینههایی بیسابقه به همراه داشت.
این فشارها بهسرعت در بازارهای انرژی و تجارت جهانی بازتاب یافت. کوچکترین نشانه از اختلال در مسیرهای کشتیرانی، موجب نوسانات شدید قیمتها و اختلال در زنجیرههای تأمین شد. در نتیجه، جنگ از سطح نظامی فراتر رفت و به اقتصاد جهانی سرایت کرد؛ امری که به ایران یک اهرم چانهزنی مؤثر و غیرمتعارف بخشید.
در صحنه میدانی نیز، ورود حزبالله پس از دورهای از سکوت نسبی، معادلات را دگرگون کرد. این ورود، صرفاً حمایتی نمادین نبود، بلکه با شدتی عملیاتی همراه شد که حتی برخی متحدان را نیز غافلگیر کرد. گشوده شدن جبههای جدید، محاسبات نظامی رژیم صهیونیستی را برهم زد و آن را ناگزیر به تقسیم نیروها کرد؛ مسئلهای که فشار بر جبهه اصلی ایران را کاهش داد.
این حضور، ویژگیهای یک عملیات سازمانیافته را داشت؛ از بهکارگیری همزمان موشکهای دقیق و پهپادها گرفته تا هدف قرار دادن اهداف تاکتیکی و راهبردی. این تنوع در ابزارهای درگیری، مهار تهدید را برای رژیم صهیونیستی دشوارتر کرد.
همزمان، مفهوم «وحدت میدانها» بیش از هر زمان دیگری خود را نشان داد؛ جایی که جبههها به هم پیوسته و نقشها مکمل یکدیگر شدند، بهگونهای که جداسازی یک میدان از میدان دیگر تقریباً ناممکن شد. این پیوستگی ساختاری، تعریف جنگ منطقهای را تغییر داد و آن را از یک رویارویی دوجانبه به شبکهای از درگیریهای بههمپیوسته تبدیل کرد.
در چنین شرایطی، جنگ دیگر آن ضربه قاطعی نبود که طراحی شده بود، بلکه به صحنهای پیچیده بدل شد که در آن سیاست، جغرافیا، اقتصاد و نظامیگری در هم تنیدهاند. ایران نیز بهتدریج از موضع دفاعی به جایگاهی رسید که میتوانست شروط خود را تحمیل کند: گسترش درگیری در زمان لازم، کنترل ریتم نبرد و استفاده حسابشده از اهرمهای فشار.
این تحول، به عرصه روایتسازی سیاسی و رسانهای نیز کشیده شد. ایران که در ابتدا هدف حمله بود، به بازیگری تبدیل شد که قواعد جدیدی را دیکته میکند و مرزهای درگیری را بر اساس دیدگاه خود بازتعریف مینماید؛ آن هم در شرایطی که طرف مقابل از تحقق اهداف اعلامی خود بازمانده است.
آنچه رخ داد صرفاً ایستادگی یک کشور زیر آتش نبود، بلکه بازتعریف موازنه قدرت در منطقه بود. جنگی که با فرض برتری مطلق آغاز شد، به تعادلی شکننده انجامید؛ تعادلی که در آن تهران با در اختیار داشتن ابزارهای متنوع، ریتمی تازه را تحمیل کرده است؛ نه پیروزی سریع، نه جنگی بیهزینه، بلکه معادلهای باز که همواره بر لبه انفجار حرکت میکند.
این، لحظهای تاریخی است؛ لحظهای که پیامدهای آن تنها به نتایج فوری محدود نمیشود، بلکه میتواند شکل نظم منطقهای در خاورمیانه و ماهیت درگیریهای آینده را برای سالها دگرگون سازد،جایی که دیگر صرف برتری نظامی کافی نیست، بلکه توان ایستادگی، مدیریت زمان و بهرهگیری از جغرافیا، عوامل تعیینکننده خواهند بود.
نظر شما