آخرین زنگ تلفن ؛ روایتی از شهید احمد مولایی

در میان دود و آتش روزهای جنگ، برخی نام‌ها تنها در فهرست شهدا ثبت نمی‌شوند؛ آنها به بخشی از حافظه یک ملت تبدیل می‌شوند. شهید احمد مولایی، فرمانده پاسگاه مرزی بهرام‌آباد، یکی از همان نام‌هاست؛ مردی که در واپسین لحظات زندگی، میان بازگشت به خانه و ماندن در کنار نیروهایش، راه ایثار را برگزید.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری شبستان از ایلام، گاهی فاصله میان زندگی و شهادت، تنها چند دقیقه است؛ چند دقیقه‌ای که بعدها تمام عمر یک خانواده را شکل می‌دهد.

آن شب، صدای پدر از پشت خط تلفن می‌لرزید. اخبار حملات را شنیده بود و دلش آشوب بود. شماره پسرش را گرفت؛ پسری که سال‌ها در مرز ایستاده بود تا مردم در آرامش بخوابند.

«احمد جان، مرخصی بگیر و برگرد خانه...»

پدری بود که دلش برای فرزندش تنگ شده بود؛ پدری که نمی‌دانست این تماس، آخرین گفت‌وگوی عمرش با پسر خواهد بود.

آن سوی خط، صدایی آرام و استوار شنیده شد: پدرجان، دیروز پیکر هفت نفر از همرزمانم را جابه‌جا کردم و امروز هم دو نفر دیگر را... خون من از خون آن‌ها رنگین‌تر نیست.

چند دقیقه بعد، تلفن دوباره زنگ خورد.

این بار اما خبری آمد که آسمان یک خانواده را برای همیشه تیره کرد.

احمد دیگر برنمی‌گشت.

پسر مهربان خانه

برای مردم، او فرمانده پاسگاه مرزی بهرام‌آباد بود؛ مردی مقتدر که سال‌ها لباس خدمت بر تن داشت.

اما برای حاج ابراهیم، احمد چیز دیگری بود.

همدم روزهای تنهایی.

رفیق سال‌های پیری.

پناهگاهی که بعد از رفتن مادر، تکیه‌گاه پدر شده بود.

حاج ابراهیم هنوز هم وقتی از احمد حرف می‌زند، نگاهش روی قاب عکسی می‌ماند که بر دیوار خانه جا خوش کرده است.

می‌گوید: هر وقت به خانه می‌آمد، قبل از اینکه چیزی از او بخواهیم خودش دست به کار می‌شد. گاهی بی‌دلیل برایم هدیه می‌آورد و می‌گفت پدر باید همیشه خوشحال باشد.

حالا همان خانه پر از سکوت شده است.

سکوتی که هیچ صدایی نمی‌تواند آن را بشکند.

آخرین زنگ تلفن

خانه‌ای که چراغش کم‌نور شد

در گوشه‌ای دیگر از شهر، زنی هر روز به قاب عکس همسرش نگاه می‌کند.

صفورا فیضی، پانزده سال در کنار احمد زندگی کرده بود.

پانزده سال آرامش.

پانزده سال اطمینان.

پانزده سال تکیه دادن به مردی که همیشه راه‌حل همه مشکلات را پیدا می‌کرد.

او می‌گوید: احمد فقط همسرم نبود؛ چراغ راه زندگی من بود. وقتی کنارمان بود، احساس می‌کردیم هیچ مشکلی وجود ندارد که نتوان از آن عبور کرد.

حالا اما جای خالی آن مرد در هر گوشه خانه دیده می‌شود.

روی صندلی خالی.

روی لباس‌هایی که دیگر صاحبشان بازنمی‌گردد.

روی نگاه دو کودکی که هنوز چشم به راه پدر هستند.

پدری برای همه

احمد تنها فرمانده یک پاسگاه مرزی نبود.

او برای سربازانش نقش یک پدر را داشت.

همسرش می‌گوید: همیشه می‌گفت فرمانده باید جلوتر از نیروهایش حرکت کند، نه پشت سر آن‌ها.

همان شب نیز وقتی به او گفتند می‌تواند محل را ترک کند و به مرخصی برود، قبول نکرد.

ماند.

برای سربازانش.

برای امنیت مردم.

برای مسئولیتی که به آن ایمان داشت.

و درست همان جا، میان خاکریزها و سنگرها، سرنوشتش رقم خورد.

آخرین زنگ تلفن

پانزده دقیقه تا آسمان

آخرین تماس همسر و شوهر، تنها پانزده دقیقه پیش از شهادت بود.

صفورا هنوز آن لحظه را به یاد دارد.

با گریه از او خواسته بود برگردد.

گفته بود: بیا خانه... بچه‌ها منتظرند...

اما احمد پاسخ دیگری داشت.

پاسخی که حالا در ذهن همسرش حک شده است.

«من نمی‌توانم فرزندان مردم را تنها بگذارم. امیدتان به خدا باشد.»

این آخرین جمله بود.

آخرین صدایی که از مرد خانه شنیده شد.

و بعد، سکوت.

سکوتی که هنوز ادامه دارد.

آخرین زنگ تلفن

مهراد و شهرزاد

آن روز، مهراد سیزده ساله بی‌قرارتر از همیشه بود.

مدام از مادر می‌خواست به پدرش زنگ بزند.

انگار دل کوچک یک پسر، چیزی را حس کرده بود که دیگران نمی‌دانستند.

شهرزاد نیز هنوز در دنیای کودکانه خود به دنبال پدری می‌گردد که همیشه با لبخند به خانه می‌آمد.

پدری که قول داده بود برگردد.

اما این بار، بازگشتش شکل دیگری داشت.

او بر دوش مردم شهرش به خانه آمد.

در پرچمی پیچیده شد که تمام عمر برای سربلندی آن ایستاده بود.

هنوز منتظر است

حاج ابراهیم می‌گوید گاهی شب‌ها صدای قدم‌های احمد را می‌شنود.

گاهی احساس می‌کند در باز می‌شود و پسرش مثل همیشه وارد خانه خواهد شد.

با همان لبخند.

با همان نگاه مهربان.

اما هر بار سکوت جای آن تصویر را می‌گیرد.

سکوتی که از دلتنگی یک پدر می‌گوید.

از انتظار مردی که هنوز باور نکرده فرزندش رفته است.

آخرین زنگ تلفن

مردی که ماند

احمد مولایی رفت؛ اما نامش ماند.

در قلب پدری که هنوز برایش اشک می‌ریزد.

در نگاه همسری که هر روز کنار مزارش آرام می‌شود.

در خاطرات دو فرزندی که به نام پدرشان افتخار خواهند کرد.

و در ذهن مردمی که امنیت امروز خود را مدیون مردانی می‌دانند که میان ماندن و رفتن، راه ایثار را انتخاب کردند.

شاید جسم او در خاک آرام گرفته باشد، اما روایت زندگی‌اش هنوز ادامه دارد.

روایتی از عشق.

از مسئولیت.

کد خبر 1887606

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha