خبرگزاری شبستان: ولایت فقیه مفهومی است که اسلامی بودن یک حکومت و حرکت کردن جامعه در مسیر قرآن و عترت (ع) با آن معنا می یابد. ضرورت واکاوی این مفهوم که از دوران غیبت امام عصر (عج) بروز و ظهور یافته و امروز تنها در نظام اسلامی ایران تجلی حقیقی دارد در سلسله مباحثی از زبان آیت الله مصباح یزدی مطرح می شود.
خدای متعال را شکر میکنم که توفیق عنایت فرمود تا در جمع شما عزیزان شرکت کنم و از نورانیتتان بهره ببرم. بحث ولایتفقیه یک بحث اسلامی، فقهی و دارای بعد کلامی است و تحقیق درباره آن ارزش فوقالعادهای دارد، بهویژه اینکه اگر اینگونه بحثها نباشد تصور میشود که اسلام در بُعد مسایل اجتماعی و سیاسی و اداره جامعه حکمی ندارد. اثبات مسأله ولایتفقیه و اینکه یک حکم اسلامی است میتواند جوابگوی این شبههها باشد که الحمدلله این مسأله به برکت اهلبیت صلواتاللهعلیهماجمعین برای ما ثابت شده است و در دسترس دیگران نیز قرار گرفته است. افزون بر همه اینها نکته دیگری هم که دوست دارم توجه عزیزان به آن جلب شود، این است که امروز در جهان فقط یک نظام اسلامی داریم؛ البته اسم اسلامی جاهای دیگری هم هست حتی به عنوان جمهوری اسلامی چند کشور دیگر هم هستند مثل جمهوری اسلامی پاکستان، جمهوری اسلامی موریتانی، اما آنکه واقعا نظام اسلامی باشد و اقرب به اسلام، فقط ایران است، و این موهبتی است که خداوند متعال در این دوران به برکت خون صدها هزار شهید و مجاهدات هزاران مجاهد فی سبیلالله نصیب این مردم کرده است و اهمیت و عظمت و برکات آن برای کسی مخفی نیست. این نظام با این عظمتی که دارد و با این برکاتی که خدای متعال در آن قرار داده است با مسأله ولایتفقیه گره خورده است. دنیا هم این نظام را به عنوان نظام ولایتفقیه میشناسد و همه هم میدانیم که اگر ولایتفقیه از این نظام و از این قانون اساسی حذف شود چیزی به نام نظام اسلامی باقی نخواهد ماند؛ بنابراین، دوست دارم این جمله را به خاطر بسپارید که تلاش برای تبیین مسأله ولایتفقیه و تقویت عملی آن، در واقع خدمت به حفظ و بقای اسلام در عالم است، و متقابلا هرگونه تلاشی که به هر دلیلی انجام بگیرد تا در نظریة ولایتفقیه خدشه کند یا عملا موجب تضعیف آن شود چنین کاری در حقیقت مثل تیشه زدن به پایههای بنای اسلام در این عالم است. این مسأله با دیگر مسایل تفاوت بسیار دارد؛ از همینرو خدا را شکر میکنم که توفیقم داد به اندازه ظرفیت ناچیز خودم آبی بر آتش این فتنهها بریزم؛ البته خدا خود حافظ این نظام و ارزشهای اسلام و انقلاب خواهد بود و طبعا بحث مستوفی درباره این موضوع کار یکی دو جلسه نیست.
بحثی که خود امام رضواناللهعلیه در نجف درباره ولایتفقیه داشتند، مدتها مطرح بود با اینکه به همه جوانب بحث هم نپرداختند و امروز مسایل زیادی درباره ولایتفقیه و شئون و مقدمات و ارتباطش با مردم و خبرگان و سایر چیزها مطرح است که آن وقتها هنوز این بحثها و سؤالها مطرح نبود. طبعا بحث اشباعکننده در این زمینهها زمان متناسب خودش را میطلبد که علاوه بر اینکه بنده ـ با توجه به وضع مزاجم ـ انتظاری ندارم موفق بشوم، شرایط دیگر هم ایجاب نمیکند. بههرحال در این یکی دو جلسه ـ اگر خدا حیاتی بدهد و توفیقی ـ سعی میکنم بحثهای سادهای که به قول جناب آقای قرائتی حفظهالله جنبه ساندویچی دارد و عملا در بحثهای عمومی کاربرد دارد، مطرح کنم والا بحثهای عمیق فقهی و پرداختن به همه جوانب دیگر، کار بزرگانی است که امیدواریم امثال حضرت آیتالله مومن و دیگران به آن بپردازند و انشاءالله ما هم توفیق داشته باشیم که از آن استفاده کنیم.
معنای ولایت و چرایی تعلق آن به فقیه
بنده معمولا در مباحثی که دارم ابتدا درباره خود واژههایی که در عبارت آن به کار رفته است، بحث میکنم. ولایتفقیه، ترکیبی است از دو کلمه ولایت و فقیه، اول این سوال را طرح میکنم که ولایت یعنیچه، و ثانیا اینکه میگوییم این ولایت برای فقیه است به چه معناست؟ کمابیش معنای آن روشن است اما در بحثهای علمی، سؤالات دقیقی مطرح میشود که قبلا به ذهن نمیآمد. ولایت، یک کلمه عربی است و باید معنایش را از کتب لغت عربی پیدا کرد، اما همانطور که میدانید کتابهای لغت معمولا موارد استعمال را ذکر میکنند و نمیگویند که این معنای حقیقیاش چیست، معنای مجازیاش چیست، مشترک لفظی است یا مشترک معنوی، منقول است یا مرتجل. این مباحث معمولا در کتابهای لغت بیان نمیشود. وقتی هم یک لفظ چند تا کاربرد دارد آن را مثل مشترک لفظی بیان میکنند که این چند تا معنا دارد. درباره ولایت هم در کتابهای لغت چند معنا ذکر شده است. کاربردهایش هم در قرآن کریم و در روایات بسیار متفاوت است. شما اگر آیاتی را ببینید که کلمه ولایت و مشتقات آن مثل ولی، اولیاء، مولی و والی در آن هست، پیدا کردن یک معنای جامع بین همة؛ آنها کار مشکلی است. برخورد ادبا نیز با این موارد که برای یک واژه چند معنا در کتابهای لغت آمده، متفاوت است. بعضیها دوست دارند همه این معانی را تا آنجا که ممکن است، به یک معنا برگردانند. میگویند همة اینها از یک ریشه و یک معناست و مصادیق متفاوتی دارد. این یک نوع نگرش است. کتاب «مقاییس»؛ معمولا این کار را میکند یا حتی کتاب «التحقیق»؛ مرحوم حاج حسن آقای مصطفوی، ایشان هم بیشتر موارد استعمال را به یک اصل برمیگردانند، اما بعضی دیگر، معانی متعدد را مثل مشترکات لفظی تلقی میکنند مثل اینکه اینها اصلاً چند معنای متباین است.
هر کدام از نگرشها حسنی دارد و احیانا ضعفهایی. حُسن برگرداندن همه واژهها به یک معنا این است که غالبا این معانی یک نوع تحولاتی در طول زمان داشته است یعنی ابتدا بر یک معنایی وضع شده است بعد کمکم به مناسبتی در معنایی نزدیک به آن به کار رفته است؛ اخص از آن،؛ اعم از آن،؛ به اضافة؛ یک قیدی، که اگر آدم بتواند ریشه را بیابد، میتواند مناسبت بین این معانی را هم کشف کند و به آن نکتة اصلی که در همه اینها پنهان شده، پی ببرد، اما در بعضی موارد این کار باعث میشود که خصوصیات معنا ـ که در بعضی موارد به آن تکیه شده و مورد توجه گوینده بوده مغفولعنه بماند. یعنی توجه روی جهت مشترک متمرکز بشود و آن خصوصیت مورد توجه در یک واژه مغفولعنه قرار گیرد. شاید راه جمع این باشد که هم به آن جهت مشترک بین معانی توجه شود و هم به اینکه این معانی متعدد گاهی در طول زمان به یک وضع جدید درآمده و حکم مشترک لفظی را پیدا کرده است.
تغییر معنای لغوی واژه ها در موارد استعمال
یک مثال ساده میزنم: همة ما با واژة تقیة آشنا هستیم؛ «التَّقِیَّةُ دِینِی وَ دِینُ آبَائِی...».1؛ تقیه از چیزهایی است که شیعه خیلی به آن اهمیت میدهد. تقیه به این معنا است که آدم مذهب خودش را مخفی کند یا برخلاف آن عمل کند تا جان و؛ مالش محفوظ بماند یا به او ضرری نرسد. دو عنصر در تقیه لحاظ میکنند؛ یکی مخفی کردن مذهب، یکی هم هدف آن است که محفوظ ماندن از خطرهاست. رکن تقیه همین پنهان کردن مذهب است یعنی طرف نفهمد که او عقیده و مذهبش چیست؛ آن جایی که اگر بفهمد ممکن است خطری به شخص برسد. این تقریبا معنای حقیقی متبادر از کلمة؛ تقیه است، اما شما وقتی به لغت مراجعه میکنید تقیه با «تقوی»، «تقاه»؛ و با «اتّقاء»؛ که مصدر آنهاست یک معنا دارد. اتقی، تقیة، تقوی و تقاة همه اینها یک معنا دارد. یعنی وقتی میگوییم تقیه مثل این است که تقوا بگوییم. در لغت هیچ فرقی نمیکند، ولی در موارد استعمال آن متفاوت است.
کمکم شرایط طوری شده است که به خصوص در عصر صادقین سلاماللهعلیهما این واژه یک معنای جدیدی پیدا کرده است. شما حتی در نهجالبلاغه میبینید تقیه به معنای تقوا استفاده شده است: «اتَّقُوا اللَّهَ تَقِیَّةَ مَن»2؛ به عنوان مصدر نوعی برای اتقاء به کار رفته است در قرآن نیز تقاة به این معنا به کار رفته است: «؛ ...اتَّقُواْ اللّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ...»3؛ اما در «...إِلاَّ أَن تَتَّقُواْ مِنْهُمْ تُقَاةً...»4؛ یعنی تقیه به همان معنایی که ما میگوییم. در «اتَّقُواْ اللّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ»؛ یعنی حق تقواه، کلمه تقیه هم عینا همین معنا را دارد. حالا اگر ما بگوییم که اتقا و تقیة از «وقایه»؛ است وقایة هم یعنی حفظ کردن، چیزی دستگیر ما نمیشود و ارتباطی با تقیه به عنوان یک امر مصطلح نزد شیعه پیدا نمیکند. هرچه درباره اصل کلمه تحقیق کنیم در جای خودش ارزش خواهد داشت اما الان در کتابهای فقهی وقتی میخواهیم بگوییم تقیه چیست باید بگوییم اینکه آدم مذهب خودش را در عمل مخفی کند تا از خطرها محفوظ بماند. اکنون اخفای مذهب جزء؛ معنای تقیه؛ شده است در صورتی که در لغت یعنی نگهداری و؛ حفظ کردن، و اصلا اخفاء در آن نیست؛ بنابراین اگر در تقیه بگوییم فقط به همین معنایی است که علمای لغت گفتهاند، و تقیه و تقوی و تقاه یک معنا دارد، دیگر آن معنایی که امروز مورد نیاز ماست و در تمام روایات شیعه وقتی این واژه گفته میشود آن معنا به ذهن میآید، مغفولعنه میماند و معلوم نمیشود در چه موردی به کار رفته است. پس اگر ما بخواهیم تقیه؛ را معنا کنیم باید بگوییم الان تقیه در عرف ما این معنا را دارد و اخفاء دین و مذهب و عقیده فقهی و عقیده کلامی جزو معنای این کلمه شده است؛ اگرچه در اصل لغت جزو؛ معنای آن نبوده است. اول بهصورت اشراب و تضمین بوده ولی حالا جزو معنای حقیقی کلمه شده است. ریشة آن هم از وقایه است که مشترک بین تقوی، اتقاء و تقاه؛ است. آن تحقیقات هم سر جای خودش ارزش خواهد داشت ولی مناسب این کلمه نیست یعنی «التَّقِیَّةُ دِینِی»؛ به معنای «الوقایة دینی»؛ یا «الاتقاء دینی»؛ نیست؛ البته ممکن است کسانی بگویند در نهایت، منظور تقوا است؛ التقوی دینی و دین آبایی. چون معنایش یکی است. با اینکه آنچه اینجا منظور است مطلق تقوا نیست و یک عمل خاص است.
این مثال را عرض کردم برای اینکه توجه داشته باشید در بسیاری از واژهها اگر ما بخواهیم معنای حقیقی مورد استعمال را درست بفهمیم، کافی نیست که ریشة لغت را بررسی کنیم و بگوییم همة؛ اینها به یک چیز برمیگردد و اصل کلمه این بوده است، پس یک مشترک معنوی است. همان اصل، معناست و اینها دیگر خصوصیت مورد است و جزو معنا نیست. با این شیوه مشکل حل نمیشود و حتی خیلیجاها به اشتباه میافتیم و روایت را اشتباه معنا میکنیم یا آیه قرآن را غلط میفهمیم.
بحث ما سر کلمه ولایت بود. ولایت یعنیچه؟ موارد استعمال را که شما در کتاب لغت میبینید پنج یا شش معنا و گاهی بیشتر ذکر شده است:
1. ولایت به معنای محبت در مقابل عداوت؛ در دعاها و زیارتها این دو واژه در مقابل هم به کار رفته است «...اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ...»5؛ پیداست این "موالاة"؛ مقابل "معاداة"؛ است؛ «وَلِیٌّ لِمَنْ وَالَاکُمْ وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عَادَاکُم»؛ دوست در برابر دشمن، این ولایت به معنای محبت است.
2. در بعضی جاها گفتهاند «ولی»؛ به معنای ناصر است. بهویژه در جاهایی که عقد ولایت با قومی میبندند که اگر جنگی رخ داد، کمکشان کنند و آنها ولی این قوم میشوند یعنی باید نصرتشان کنند.
3. در موارد بسیاری هم در معنایی که تقریبا معادل حکومت است، به کار میرود.
موارد زیاد دیگری هم هست که من الان نمیخواهم همهاش را بگویم. لزومی هم نداشت همه را نام ببریم. فقط باید بدانیم که ولایت، معانی متعددی دارد. درباره این واژه یک کار این است که بگوییم همه اینها به یک اصل برمیگردد و آن اصل ولِی، ماده واو، لام و یاء است بدین معنا که دو چیز چنان در کنار هم و نزدیک هم قرار بگیرند که چیز اجنبیای بین آنها حایل نباشد. «ولی، یلی»؛ هم که به کار میبریم «هذا یلی ذلک»؛ یعنی این بلافاصله پشتسر آن واقع میشود. میگویند این وارد شد و «ولیه فلان»؛ یا «یلیه فلان»؛ یعنی بلافاصله بعدش آن یکی میآید. «موالاه»؛ هم از همین معناست. موالات که در عبادات شرط است و گفتهاند اجزای وضو باید موالات داشته باشد یعنی اینکه پشت سر هم بیاید و چیزی بین آنها فاصله نشود. گفتهاند اصل واژه ولایت به این معناست. دو نفر هم که خیلی با هم دوست هستند، خیلی به هم نزدیک میشوند، این همان نزدیک بودن است که چیزی بینشان فاصله نمیاندازد. کسی هم که دیگری را نصرت میکند همینطور. بعضی سعی کردهاند که همة؛ این واژهها را برگردانند به یک معنا؛ یعنی دو چیز با هم نزدیک باشند، پشتسر هم قرار بگیرند، و چیزی بینشان حایل نشود. در تفسیر المیزان هم مرحوم علامه طباطبایی رضواناللهعلیه در مواردی روی همین مطلب تکیه کرده است که اصل ولایت یعنی اتصال دو شیء به صورتی که اجنبی بینشان قرار نگیرد. این کار ادیبانه و لغتشناسانهای است که بسیار هم ارزشمند است، اما آیا این معنا میتواند به ما بگوید وقتی میگویند «ولایتنا اهلالبیت»؛ بفهمیم یعنیچه؟ یعنی ما با اهلبیت آنچنان کنار هم قرار بگیریم که بین ما حایلی نباشد! همهجا همینگونه است؟ مثلا در قرآن کلمه «وال»؛ از مشتقات همین ماده والی و ولیّ است. آیا «وَ مَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَالٍ»6؛ یعنی کسی ندارند که به او بچسبند و بینشان فاصلهای نباشد؟! اینجا که میگوید «وَمَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَالٍ»؛ مقصود از این وال چیست؟
ولایت گاهی یک طرفی است...
ولایت گاهی یک طرفی است؛ میگوید: «اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ...»7، گاهی هم میگوییم انسانهایی ولی خدا هستند؛ «أشهد أن علیا ولیالله». گاهی خدا ولی انسان است، گاهی انسان ولی خداست. این یک معناست یا دو معناست یا به همان معنای نزدیکی است؟ وقتی دو چیز نزدیک هم هستند هم این نزدیک آن است هم آن نزدیک این است. این یعنیچه؟ در کتابهای رجال مثلا درباره فلان کس میگویند «مولی بنیفلان»؛ این مولی یعنیچه؟ در قرآن آمده «ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِینَ آمَنُوا وَأَنَّ الْکَافِرِینَ لَا مَوْلَى لَهُمْ»8. این مولی یعنیچه؟ یعنی خدا دوست مؤمنان است و کافران دوستی ندارند؟ مولی یعنی دوست یا به معنای دیگری است؟ خدا مولای انسان است یا انسان مولای خداست؟ هر دو را میشود گفت یا نه؟ اگر هر دو را گفتیم به یک معناست یا دو معنای متباین است؟ این خصوصیات را با آن ریشة؛ واحد کلمات نمیشود حل کرد. تقریبا حکم مشترک لفظی را پیدا میکند. یعنی همینطور که در مشترک لفظی قرینه معینه میخواهیم که اینجا کدام یک از معانی اراده شده است در اینجا هم این خصوصیات را باید کشف کنیم. قرینهای باید باشد تا بفهمیم این کلمة؛ ولایتی که در آیه «هُنَالِکَ الْوَلَایَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ...»9؛ آمده به چه معناست. برای فهم این معنا کافی نیست که بگوییم ولایت یعنی نزدیک بودن، یعنی چیزی فاصله نشود. دوباره تأکید میکنم که نمیخواهیم بگوییم آن تحقیقات واژهشناسی و؛ لغتشناسی ارزش ندارد. آنها سر جای خودش بسیار ارزشمند است اما همه جا مشکل ما را حل نمیکند. نه تنها حل نمیکند که گاهی حتی بدآموزی هم دارد و آدم را به اشتباه میاندازد. از جمله در همین حدیث معروف که «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلَاه»؛ میدانید که گاهی بعضی از شیعهها هم روی جهاتی گفتهاند که مولا یعنی دوست. حالا واقعا این «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ»؛ در آن موقعیت غدیر، یعنی اینکه پیغمبر اکرم (ص) فرمود: علی را دوست بدارید، با او رفیق باشید. فقط همین؟! یا به این معناست که علی با شما نزدیک است و بین شما و علی فاصلهای نیست؟ چه چیزی با این اثبات میشود؟ در اینباره باید خصوصیت مورد را کشف کرد که این «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ»؛ این مولا یعنیچه؟ چه خصوصیتی در این واژه و در این مورد لحاظ شده است؟ این از موارد استعمال و قرائن به دست میآید. صرف همین که چند تا معنی دارد یا اصل آن یک معنای مشترکی است و یک نقطة؛ مشترک بین آنها وجود دارد، مسأله را حل نمیکند.
مشکل کشف معنا به دلیل عدم آگاهی
درباره مسأله ولایتفقیه نیز وقتی که میخواهیم ولایت را معنا کنیم آیا باید این راههای پر پیچ و خم را طی کنیم تا بفهمیم کلمة ولایت در اینجا یعنیچه یا راه دیگری وجود دارد؟ همه این مشکلات برای کشف معنا در جایی است که ما از خود معنا آگاه نباشیم و فقط بخواهیم از راه لفظ معنای آن را بدانیم، اما اگر عکس آن باشد که معنا را میفهمیم؛ ولی میخواهیم ببینیم به کارگیری این لفظ در این معنا به چه عنایتی بوده؛ است؟ اگر این دلیل و این عنایت را کشف هم نکردیم هیچ مشکلی پدید نمیآید چون میدانیم معنا و منظور چیست. بنده این «میکروفن»؛ را مثال میزنم. وقتی میپرسم «میکروفن»؛ یعنیچه؟ اصل آن چه بوده است؟ کلمه میکرو اینجا چه معنایی دارد؟ فن یعنیچه؟ این ترکیب چه معنایی را میرساند؟ اما وقتی معنی میکروفن را میدانم، دیگر آنچنان لزومی ندارد که درباره لفظ آن تحقیق کنم. معنای ولایتفقیه را همة؛ ما میدانیم یعنیچه. در ولایتفقیه نه صحبت از محبت است و اینکه فقیه را باید دوست داشت و نه صحبت از نصرت؛ یعنی فقیه شما را نصرت میکند، در آیه «مَا لَکُم مِّن دُونِ اللَّهِ مِن وَلِیٍّ وَلَا نَصِیرٍ»10؛ میتوان گفت ولی یعنی محب یا ناصر؟ آیا تحقیق در اصل این واژه مشکلی را برای ما حل میکند؟
پی نوشت ها:
1؛ . بحارالأنوار، ج63، ص49.
2؛ . نهج البلاغه، ص506.
3؛ . آل عمران، 102.
4؛ . همان، 28.
5؛ . الکافی، ج1،؛ ص293.
6؛ . رعد، 11.
7؛ . بقره، 257.
8؛ . محمد،11.
9؛ . کهف، 44.
10؛ . عنکبوت، 22.
منبع: پایگاه اطلاع رسانی آیت الله مصباح یزدی
ادامه دارد/
نظر شما