خبرگزاری شبستان - جنوب کرمان، مهدیه شعبانی؛ در یکی از کوچهپسکوچههای تنگ و باریک شهر، انتهای کوچه به خانه پدری شهیده طاهری میرسید، خانهای که با گشوده شدن درِ آن، آرامشی عجیب در جان آدمی مینشست هنوز از معماری سرد و بیروح امروزی خبری نبود، خانه همچنان وامدار معماری اصیل ایرانی بود حیاطی ساده، دیوارهایی که بوی خاطره میدادند و فضایی که گویی زمان در آن آرامتر میگذشت.

خواهر و برادر شهیده به استقبال مان آمدند و اندکی بعد، مادر شهیده نیز با لبخندی مهربان به جمع پیوست صمیمیتی عجیب در فضا جاری بود انگار نه برای نخستین بار، که پس از سالها به دیدار آشنایانی قدیمی آمده بودم.
با تعارف وارد اتاق شدیم. پشتیها به رسم خانههای قدیمی کنار هم چیده شده بود و در گوشهای، پارچهای سبزرنگ با تسبیحی بر آن، حکایت از سفره ختم صلواتی داشت که هنوز عطر ذکر و دعا از آن به مشام میرسید.
همه نشستیم. سکوتی آمیخته با احترام بر فضا حاکم شد. از مادر خواستم از دخترش بگوید؛ از اخلاق، منش و روزهایی که در کنار او زیسته بود.
نگاهش را به نقطهای دور دوخت جایی میان خاطرات. لبخند کمرنگی بر لبانش نشست و آرام گفت: فاطمه خیلی مؤمن بود، خیلی مسئولیتپذیر. عاشق بچهها بود و دلش برای دانشآموزانش میتپید.
سپس از سالهای خدمت شهیده فاطمه طاهری فرد در میناب گفت، از مدرسهای قدیمی که با همت او جانی دوباره گرفت.
او گفت؛ وقتی شهیده به مدرسه شجره طیبه رفت، آرام و قرار نداشت. میگفت اینجا باید تغییر کند. همراه همکارانش آستین همت را بالا زدند، کلاسها را مرتب کردند و فضای مدرسه را سر و سامان دادند. وقتی نوبت به حیاط رسید، با پیگیری فراوان از شهرداری شن تهیه کرد تا بچهها در فضایی مناسب درس بخوانند و بازی کنند.
مادر لحظهای سکوت کرد و ادامه داد: همیشه آرزوهای بزرگی داشت میگفت: مامان دلم میخواهد روزی برسد که نام این مدرسه در سطح جهانی بدرخشد.

از میان سخنان مادر، میشد بزرگی روح این بانوی شهیده را دید زنی که رؤیاهایش تنها برای خود نبود، بلکه آینده کودکانی را میدید که شاید هر کدام چراغی برای این سرزمین شوند.
اما روایت مادر تنها به مدرسه و دانشآموزان ختم نمیشد. هرچه بیشتر از دخترش میگفت، ابعاد دیگری از شخصیت او آشکار میشد، بانویی که زندگیاش با خدمت به مردم گره خورده بود.
مادر، با بغضی آرام از دستِ خیر دخترش گفت: هر ماه بخشی از حقوقش را کنار میگذاشت. با آن مواد غذایی میخرید و بیسر و صدا به چند خانواده نیازمند در همسایگی کمک میکرد. هیچ وقت دوست نداشت کسی از این کارها باخبر شود.
لحظهای سکوت کرد، اشک در چشمانش حلقه زد و ادامه داد: دلش برای جوانها هم میتپید هر وقت میفهمید جوانی به دلیل مشکلات مالی نمیتواند ازدواج کند، تلاش میکرد گرهای از کارش باز کند. برای چند جوان دمبخت جشن ازدواج گرفت و آنقدر به ازدواج آسان اعتقاد داشت که کت و شلوار دامادی همسرش را در اختیار چند جوان قرار داد تا در شب آغاز زندگی مشترکشان بر تن کنند و راهی خانه بخت شوند.
در آن لحظه، بیش از آنکه از یک شهیده سخن گفته شود، از بانویی روایت میشد که زندگیاش سرشار از مهر و بخشندگی بود زنی که شادی خود را در لبخند دیگران میدید و بیهیاهو، دست بسیاری را گرفت.
اما تلخترین بخش روایت، آنجا بود که مادر از روزی گفت که آسمان زندگیشان تیره شد از روزی که تنها یک زیرنویس تلویزیونی، دنیا را بر سرش خراب کرد.
میگفت: تلویزیون روشن بود. زیرنویس خبر میداد که مدرسه شجره طیبه میناب مورد حمله دشمن جنایتکار آمریکایی صهیونیستی قرار گرفته است. همان لحظه دلم فرو ریخت. بیاختیار گوشی را برداشتم و شمارهاش را گرفتم...
مادر لحظهای سکوت کرد. بغض راه گلویش را بست.
یکبار، دوبار، چندبار تماس گرفتم اما پاسخی نبود. فقط دعا میکردم گوشی را بردارد و بگوید: مامان من خوبم
آن روز، ثانیهها برای مادری نگران به کندی میگذشت. میان بیم و امید، میان اشک و دعا، مدام شماره دخترش را میگرفت به این امید که صدای او را بشنود و دلش آرام بگیرد.
اما روایت آنچه در مدرسه شجره طیبه میناب گذشته بود، از زبان حاضران، درد را سنگینتر میکرد.
برای مادر تعریف کرده بودند که در نخستین حمله، شهیده طاهری فرد بیدرنگ خود را به میان دانشآموزان رسانده بود. در میان دود و آشفتگی، چند دانشآموز را از محل خطر دور کرده و جان آنان را نجات داده بود.
اما او آنجا نمانده بود.
در حالی که میتوانست خود را نجات دهد، دوباره بازگشته بود زیرا هنوز کودکانی بودند که به کمک او نیاز داشتند.
مادر با چشمانی اشکبار گفت: برایم تعریف کردند که دخترم دوباره به داخل رفت چون دلش پیش بچهها بود. نمیتوانست آنها را تنها بگذارد.
در همان لحظات، مدرسه شجره طیبه میناب برای دومین بار هدف حمله دشمن قرار گرفت.
و آن بانوی فداکار، در حالی که برای نجات دانشآموزانش تلاش میکرد، آسمانی شد.
چه صحنه تلخی، مادری که پشت خط تلفن، بیوقفه شماره دخترش را میگرفت و آرزو میکرد تنها یک بار دیگر صدایش را بشنود، بیآنکه بداند دخترش در آن سوی ماجرا، تا واپسین لحظه برای نجات فرزندان این سرزمین ایستاده است.
شاید این، معنای واقعی معلمی و مادری باشد آنجا که انسانی، جان دیگران را بر جان خود مقدم میدارد.
شهیده طاهری فرد تا آخرین نفس، همان بانوی مهربان و مسئولیت پذیری باقی ماند که تمام عمرش را وقف کودکان، دانشآموزان، نیازمندان و مردم کرده بود.
خانه پدری شهیده طاهری فرد، تنها یک خانه نبود بلکه مامن خاطرات دختری بود که جسمش از میان این خانه رفته، اما رد قدمهایش هنوز در گوشهگوشه آن باقی مانده است. در نگاه مادر، در سکوت دیوارها و در عطر صلواتی که در فضای خانه جاری بود، میشد حضور او را احساس کرد.

وقتی از خانه پدری شهیده طاهری فرد بیرون آمدم، مدام به جملهای فکر میکردم که مادرش با حسرت از او نقل میکرد: «دلم میخواهد نام مدرسه شجره طیبه روزی جهانی شود.»
شهیده طاهری فرد برای مدرسهاش رویاهای بزرگی در سر داشت. میخواست این مدرسه با پیشرفت دانشآموزانش، با علم، با موفقیت و با افتخار شناخته شود میخواست نام آن فراتر از مرزها شنیده شود اما سرنوشت، روایت دیگری نوشت. دشمن آمریکایی صهیونیستی به مدرسه حمله کرد و ۱۶۸ دانشآموز، معلم و مدیر به شهادت رسیدند و نام این مدرسه، جهانی شد اما نه آنگونه که شهیده طاهری فرد آرزو میکرد.
امروز، این مدرسه به نمادی از مظلومیت و سندی زنده از جنایت دشمن تبدیل شده است. ویرانههایش، روایتگر فاجعهای است که وجدانهای بیدار جهان را به درد آورده است.
اکنون، افراد بسیاری از نقاط مختلف دنیا، حتی از کشورهای دیگر، برای دیدن این مدرسه میآیند؛ مدرسهای که دیوارهای زخمی و کلاسهای ویرانش، گواهی خاموش بر جنایتی بزرگاند.
او آرزو داشت نام مدرسهاش جهانی شود و جهانی هم شد، اما نه با صدای خنده کودکان، بلکه با صدای فروریختن دیوارهایی که روزی مأمن رؤیاهای آنان بود.
نظر شما