به گزارش خبرنگار سیاسی خبرگزاری شبستان،
تهران، سحرگاه سیزدهم تیرماه ۱۴۰۵؛
پس از یکصد و بیست و هفت روز انتظار، شهر در سکوتی آمیخته با شکوه بیدار می شود. خیابانها دیگر تنها مسیر عبور مردم نیستند؛ به رودخانهای از اشک، اندوه و حماسه تبدیل شدهاند. پرچمهای سیاه در کنار پرچمهای ایران بر فراز ساختمانها به اهتزاز درآمده و نوای قرآن و مرثیه در سراسر شهر طنین انداخته است.
قرار است کاروان وداع از قلب تهران آغاز شود؛ جایی که میلیونها نفر، از پیر و جوان، زن و مرد، آمده اند تا آخرین سلام خود را نثار پیکرهایی کنند که با خون خویش صفحهای تازه از مقاومت را رقم زده اند.
مصلی تهران؛ همان میعادگاهی که سالها، گامهای استوار رهبر شهید انقلاب بر سنگفرشهایش نقش میبست و ندای وحدت و مقاومت از تریبونش در جان ملت طنین میانداخت. امروز، رنگ و بوی دیگری به خود گرفته است. جایی که روزگاری محل دیدار، خطابه و امید بود! اکنون به صحنه آخرین وداع بدل شده؛ وداعی که نه در سکوت، بلکه در میان دریای انسانهایی رقم میخورد که با اشک در چشم و استواری در دل، آمدهاند تا با مردی که سالها در صدر مجلس آنان ایستاد، آخرین پیمان وفاداری ببندند. گویی مصلی، این بار نه میزبان خطبهای دیگر، بلکه راوی فصلی ماندگار از ایثار، وفاداری و حماسه است؛ فصلی که در حافظه تاریخ، پایان یک حضور را به آغازِ ماندگاری یک نام پیوند میزند.
این مراسم تنها یک وداع نیست؛ گویی ملتی با گذشته، حال و آینده خود پیمانی دوباره میبندد. هر گام جمعیت، یادآور این باور است که اندیشه را نمیتوان با گلوله خاموش کرد و ایمان را نمیتوان در آتش جنگ سوزاند.
... و اما! کاروان وداع، پس از سه روز از تهران، راهی قم می شود؛ شهری که در آن صدای تلاوت قرآن با زمزمه دعا درآمیخته است. سپس مسیر خود را به سوی کربلا و نجف ادامه می دهد؛ دو شهری که در حافظه تاریخی جهان اسلام، همواره نماد ایثار و پایداری بودهاند. حضور میلیونها سوگوار از ملتهای گوناگون، مرزهای جغرافیا را درنوردیده و سوگ را به زبانی مشترک میان انسانها تبدیل می کند.
سرانجام، کاروان وداع به مشهدالرضا می رود؛ شهری که آخرین منزل این سفر حماسی است. در میان صحنههایی آکنده از اشک و اندوه، گویی تاریخ بار دیگر این جمله را زمزمه میکند که خون، اگر در راه باور ریخته شود، پایان نیست؛ آغاز است.
از همین رو، مردم این واقعه را «بعثت خون» می نامند؛ زیرا باور دارند که گاهی شهادت، نه پایان یک راه، بلکه آغاز برخاستن نسلی تازه است؛ نسلی که آرمانها را از زبان کتابها نمیآموزد، بلکه از روایت ایثار و استقامت به یادگار میگیرد.
آفتاب غروب میکند، اما مشعلی که در دل مردم افروخته شده بود، خاموش نمیشود. شهرها آرام میگیرند، اما روایت مقاومت همچنان در کوچهها، خانهها و خاطره نسلها ادامه مییابد؛ روایتی که میگفت:
«گاه یک قطره خون، سرآغاز برخاستن یک ملت است؛ و گاه یک وداع، آغاز فصلی تازه در تاریخ.»
نظر شما